به: او که مرا "دیوانه" و "فاقد عقل معاش" خطاب می کند...
"مگر می شود آدمی که یک عمر دیوانه بوده، تازه دیوانه شود؟"
ایتالو کالوینو - بارون درخت نشین
"باد گفت:
اغلب این طور پیش می آید. حتی وقتی که حق به جانب توست؛ به تو حمله می کنند."
دینو بوتزاتی - راز جنگل پیر
"یغما خوشم به خرقه که عمری در این لباس
بودم شراب خواره و نشناخت کس مرا"
یغما جندقی
پ.ن. 1 "کسی که بتواند خود را با واقعیت سازگار کند که یک الدنگ بی درد است." رومن گاری
پ.ن.2 "وقتی همه در گه غوطه می خورند، با هم فرقی ندارند و برابرند." رومن گاری
پ.ن.3 " شما می دانید که وقتی دست و پای مردی به زنجیر است، هر پشه ای می تواند نیشش بزند." گراتزیا دلددا
به: دکتر ه-ک که با تمام دغدغه های ضد فاشیستی اش، به تبار سرو می نازد...
آب رود، تیره و غلتان می آمد و با سر و صدای زیادی از میان کلبه های چوبی دود گرفته رد می شد.خانه ها در دو طرف رود قرار داشتند و هیچ پلی روی آن نبود. اهالی دو طرف رود، هر روز و هر لحظه هم دیگر را می دیدند و با هم از میان صدای پر خروش رود حرف می زدند، اما زندگی هیچ کدام به دیگری ارتباطی نداشت و هرگز از نزدیک تماسی با هم نداشتند. درست مثل انسان هایی که هرگز هم دیگر را ندیده باشند.
شایع بود که هیچ گاه، هیچ کس از رودخانه عبور نکرده است؛ مگر یک داستان قدیمی که می گفت در زمان های دور، مردی از خانواده ساروکی، عاشق دختری از خانواده شینو در سوی دیگر رود می شود و به شکلی که چگونگی آن بر هیچ کس معلوم نیست، از رود گذشته و به دیدن دختر می آید. این داستان وقتی شکل گرفت که آن دختر فرزندی به دنیا می آورد که خال سیاهی زیر چشم چپش داشته و اتفاقا این خال، نشان خانوادگی ساروکی بوده که در تمام اعضای خانواده وجود داشته است. از آن زمان به بعد این خال سیاه، بین این دو خانواده در دو سوی رود که هیچ راهی برای عبور از آن نیست، مشترک شد. حالا دیگر این خال، نشان خانوادگی شینو هم شده بود. اگر چه هیچ کس هیچ گاه چیزی را تایید نکرد و همه حتی آن کسی که می گفتند از رود گذر کرده، این داستان را رد کردند. با عقل هم جور در نمی آمد چرا که هیچ پلی روی رود نبود و از میان آب های خروشان هم نمی شد عبور کرد. اما هر چه بود، با به دنیا آمدن فرزندی که خال سیاهی زیر چشم چپش داشت، دشمنی میان دو خانواده به وجود آمد.
هر گاه هر یک از این دو خانواده دیگری را در سوی دیگر رود می دید، ناسزا بین آن ها رد و و بدل می شد و مدام یکدیگر را به مرگ تهدید می کردند. شاید اگر یکی می توانست از رود عبور کند و به دیگری برسد، یک بار برای همیشه با هم مبارزه می کردند و این دشمنی خانوادگی برای همیشه از بین می رفت. خانواده شینو برای انتقام ننگی که به آن ها وارد شده بود و خانواده ساروکی برای انتقام تهمت ناروا، همیشه آماده مبارزه بودند و برای همین از همان گذشته های دور، نسل به نسل شمشیرهایشان رو روی دیوار آویزان می کردند تا به محض دست رسی به دیگری، مبارزه کنند. یکی از پیرمردها در زمان های قدیم گفت که از پدرانش و آن ها هم از پدرانشان شنیده اند که در گذشته های دور مسیر رود از جای دیگری بوده و در میان دهکده فاصله ای نبوده است. گفت این دو خانواده در اصل به یک پدر مشترک می رسند و این داستان های ساخته شده کاملا بی اساس است. و وقتی این دو خانواده اجداد مشترکی داشته اند، عجیب نیست که بین آن ها نشان مشترکی باشد. اما کسی توجهی به این حرف نکرد و با مردن آن پیرمرد، داستان او هم به فراموشی سپرده شد. کینه دو خانواده، نسل به نسل و سینه به سینه ادامه داشت...
یک صبح سرد پاییزی، فرزند انزو شینو به دنیا آمد. پیرزن قابله از خانه بیرون آمد و به انزو که بیرون خانه ایستاده بود مژده داد که صاحب پسری شده است. انزو خوشحال وارد خانه شد تا فرزندش را ببیند.پسری بود سالم و سر حال که می خندید و دهانش را در جستجوی سینه مادرش باز و بسته می کرد. زن بی حال کنار او خوابیده بود. انزو را که دید لبخند زد و فرزندش را نشان داد. انزو صورت پسر را نگاه می کرد اما متوجه شد هیچ خالی روی صورتش نداشت. علی رغم تمام کینه ای که به خال زیر چشم چپ خود داشت، واقعا دلش می خواست فرزندش خال داشته باشد تا همه بدانند که فرزند اوست. اما نداشت. سرش داغ شده بود. نگاه سردی به همسرش انداخت و بی آن که حرفی بزند، شمشیرش را از روی دیوار برداشت و از غلاف بیرون کشید. زن جیغ کوتاهی زد و با تمام ناتوانی، خودش را روی فرزندش انداخت. مدتی گذشت اما زن تکانی نخورد. همین طور همسرش را نگاه می کرد که بی حرکت مانده است. لحظه ای فراموش کرد که چرا شمشیرش را برداشته است. خواست زن را تکان دهد اما جرات نکرد.شمشیر به دست از خانه بیرون آمد و پیرزن را دوباره صدا زد. پیرزن وقتی از خانه اش بیرون آمد و انزو را با شمشیر دید، ترس تمام وجودش را برداشت و دوان دوان وارد خانه او شد. لحظه ای بعد صدای شیون پیرزن از خانه به گوش انزو رسید. از خانه بیرون آمد و با گریه گفت که هر دو مرده اند. انزو نمی دانست چه بگوید. ناباورانه گفت که کوچکترین ضربه ای به آن ها نزده، اما پیرزن توجهی به او نکرد و تک تک در خانه ها را زد تا همسایه ها را برای سوزاندن مرده ها خبر کند.
اهالی طرف دیگر رودخانه، به جز مازویا ساروکی، از خانه های خود خارج شده بودند تا از دور به مردگانی که در حال سوختن بودند ادای احترام کنند. بعد هم از دور، تک تک سرهای خود را به نشان احترام برای انزو پایین آوردند و انزو هم به آن ها پاسخ داد. اما در این سوی رود هیچ کس به انزو محل نگذاشت. همه او را در مرگ همسر و فرزندش مقصر می دانستند. همه به خانه های خود رفتند و انزو خاکستر همسر و فرزندش را برداشت و به کنار رودخانه آمد و خاکستری را که هنوز داغ بود مشت مشت به آب سپرد. کمی به اطرافش نگاه کرد و وقتی مطمئن شد کسی نیست که او را ببیند، به رودی که خاکستر آن ها را گرفته بود ادای احترام کرد.
نزدیک ظهر مازویا از خانه خارج شد و انزو را دید که در سوی دیگر رودخانه، رو به روی خانه او نشسته و شمشیرش را روی دست نگه داشته است. نگاهشان که به هم افتاد مازویا برگشت تا به خانه رود اما فریاد انزو او را متوقف کرد. با صدای انزو چند نفری از خانه سرک کشیدند تا ببینند چه خبر است. کم کم همسایه ها از خانه های خود خارج شدند و دور انزو جمع شدند.هر کس چیزی می گفت. آن روز مردم دل خوشی از انزو نداشتند، اما انزو چنان مصمم بود که کسی جرات نمی کرد به او چیزی بگوید. مازویا از روی بی حوصلگی دستی تکان داد که برود. برای او مهم نبود که اهالی آن سمت رودخانه او را ترسو خطاب کنند یا هر چیزی. اما انزو دوباره با صدای بلندتری فریاد کشید و گفت که باید پاسخ گوی بی حرمتی اجدادش باشد. چند لحظه بعد، مازویا هم با شمشیر برهنه رو به روی انزو چشم در چشم او ایستاده بود و آماده بود تا این اختلاف دیرینه را پایان دهد.
حالا دیگر تمام اهالی روستا از خانه هایشان بیرون آمده و در دو طرف رود، با فاصله از انزو و مازویا به تماشا ایستاده بودند تا ببینند چه اتفاقی می افتد. هر دو با شمشیرهای برهنه، چشم در چشم و به موازات رود به چپ و راست حرکت می کردند و شمشیرهایشان را برای هم تکان می دادند. اما فاصله آن قدر زیاد بود که هرگز به دیگری نمی رسید. مدتی به همین منوال گذشت تا این که اهالی کم کم متفرق شدند و به خانه هایشان رفتند. همسر مازویا برای لحظه ای از خانه خارج شد تا همسرش را برای غذا صدا کند اما وقتی دید آن دو با جدیت تمام شمشیرهایشان را در هوا تکان می دهند، منصرف شد و رفت.
هوا به قدری تاریک شده بود که دو مبارز هم دیگر را نمی دیدند. عرق از سر و رویشان می ریخت و نای حرکت نداشتند. مازویا نوک شمشیرش را در زمین فرو کرده و به آن تکیه داده بود اما انزو هم چنان شمشیرش را به سوی او نگه داشته بود. مازویا شمشیرش را از زمین بیرون کشید و گل نوک آن را با دست تمیز کرد و راهی خانه شد. انزو با نگاه دنبالش کرد. وقتی به در خانه رسید برگشت و دستی برای انزو تکان داد و وارد خانه شد. انزو سرش را پایین انداخت و به آب رود خیره شد. تمام تنش از خستگی می لرزید و عرق روی صورتش بخار می کرد.
چراغ خانه ها یکی یکی خاموش می شدند، اما در خانه انزو هیچ چراغی روشن نشده بود تا خاموش شود. نگاهی به خانه تاریک خود انداخت که دیگر هیچ کس در آن نبود. شمشیرش را بلند کرد و به سوی خود گرفت. صدای افتادنش در آب در میان جوش و خروش رود گم شد.
سال ها از آن روز می گذرد و هیچ کس نمی داند چه بر سر انزو آمده است. برخی می گویند –هر چند باور کردنی نیست- مازویا در مبارزه پیروز شده و او را با ضرب شمشیر کشته است. حتی چندین بار در جشن سال نو نمایش آن را اجرا کردند که مازویا انزو را می کشد. در این سوی رود اما گفته می شود که انزو مسیر رود را گرفته تا جایی از آن عبور کند و انتقام اجدادش را بگیرد. مازویا به رسم همیشه شمشیرش را تیز و تمیز می کند تا اگر روزی انزو سر رسید آماده باشد. هنوز هیچ پلی بر روی رودخانه ساخته نشده و رودخانه، چون همیشه پر شور و خروش می آید و می رود.
ALL OUT OF LOVE
AIR SUPPLY
I'm lying alone with my head on the
phone
Thinking of you till it hurts
I know you hurt too
but what else can we do
Tormented and torn apart
I wish I could carry your smile in my heart
For times when my life seems so low
It would make me believe
what tomorrow could bring
When today doesn't really know,
doesn't really know
I'm all out of love
I'm so lost without you
I know you were right
believing for so long
I'm all out of love,
what am I without you
It can't be too late to say
I was so wrong
I want you to come back and carry me home
Away from these long, lonely nights
I'm reaching for you, are you feeling it too?
Does the feeling seem oh, so right?
And what would you say if I called on you now
And said that I can't hold on?
There's no easy way, it gets harder each day
Please love me or I'll be gone, I'll be gone
I'm all out of love
I'm so lost without you
I know you were right
believing for so long
I'm all out of love,
what am I without you
It can't be too late to say
I was so wrong
Ooh, what are you thinking of
What are you thinking of
What are you thinking of
what are you thinking of
پ.ن. حیفم اومد ترجمه اش رو بذارم. اگر تونستید ترانه اش رو گوش کنید تا بدونید چرا حیفم اومد ترجمه اش کنم
درخت محبوب من
تو هم مثل منی
مثل من، خودت را به زور سر پا نگه داشته ای
مثل من، هوا را چنگ زده ای تا نیفتی...
مثل من خودت را به دیوار همسایه تکیه داده ای
تا باد تو را نبرد...
درخت محبوب من
تو هم مثل منی
تو هم شب که می شود
روی شانه هایت قوز می کنی
و تا صبح
در شاخه هایت گریه می کنی...
آرام آرام ...
درخت محبوب من
مردم به چه چیز من و تو حسرت می خورند؟
مردم که نمی دانند
یک درخت
و یک مرد
چه قدر می توانند
بزرگ باشند
و چه قدر تنها...
و
چه قدر
تنها...
شل سیلوراستاین
ترجمه چیستا یثربی
"مردم مدرسه را نیک شناسم یغما
کافرستم اگر این طایفه دین دارانند"
یغما جندقی
تو که می دانستی
چرا نگفتی
که قریب به اتفاق مردم شاعرند
من که نمی دانستم
تا عصر دیروز
که یک فوج پرنده به دستشان سنگسار شدند
شاعران همیشه همین طورند؟
آتوسا ملکی
چشم های مادرم
با آب و تاب برایش می گفتم که چگونه نارنگی نوبرانه را می بردیم سر کلاس و پوست می کندیم تا بوی تند آن فضا را پر کند. از شاه دانه هایی که با لوله خودکار برای هم پرت می کردیم؛ بازیهای دوران کودکی ... الاکلنگ را نمی شناخت، هفت سنگ را هم برایش توضیح دادم. خنده اش گرفته بود از این که ظهر تابستان، نزدیک جوی آب چاله کوچکی کنده و تا غروب یکسره تیله بازی می کردیم. قول دادم دفعه بعد که همدیگر را ببینیم، تیله دستم را که سه پر بود برایش ببرم. آدمی که نمی دانست «کاغذ باقالی» چیست و به چه کار می آید، حق داشت که از تصور خوردن مسقطی جایزه دار چندشش شود. مسقطی را درون ظرف های پلاستیکی می ریختند و هر از چند گاهی یک سکه پنج ریالی از ته ظرف در می آمد. سکه را با لذت می لیسیدیم و درون جیبمان می گذاشتیم. چیزی که برای او چندش آور است آرزوی آن روزهای ما بود.
مادرش با سرفه آرامی ورودش را خبر داد. با لبخندی که به نظرم تصنعی جلوه می کرد وارد اطاق شد و با همان مهربانی ساختگی پرسید:
-حرفاتون تموم نشد؟ دو ساعته بهم چی می گین؟
حسابی خجالت کشیدم. انگار دوباره پر حرفی کرده بودم. پشت سر مادرش راه افتادیم و از اطاق خارج شدیم. حسودی کردم وقتی دیدم نمی داند کاغذ کاهی چیست. نمی داند پناهگاهی که در حیاط مدرسه اشان وجود داشته برای چه ساخته شده است. برایش عجیب بود که کتاب های درسی را نیمه های سال تحصیلی می دادند. خوشحال بودم که این ها را نمی دانست چون اگر با هم ازدواج می کردیم تا آخر عمرمان حرف برای گفتن داشتم و او مثل همین حالا می نشست و با ذوق داستان های زندگی ام را گوش می داد.
از اطاق خارج شدیم و به بقیه پیوستیم. کنار پدرم نشستم و سعی کردم لبخند بزنم. از جنس همان لبخندهایی که مادرش مدام به لب داشت. لحظاتی به سکوت گذشت. همه همدیگر را نگاه می کردند اما هیچ کس نگاهش را به چشم دیگری نمی دوخت. انگار تمام نگاهها از هم فرار می کردند. حتی مادرم که عروس آینده اش را زیر چشمی نگاه می کرد اجازه نمی داد نگاهشان در هم تلاقی کند. بالاخره پدر سکوت را شکست و از دختر پرسید:
-خوب دخترم... به نتیجه ای رسیدین؟
او که کاملا به رفتارش مسلط بود بی آن که دستپاچه شود گفت:
-چی بگم؟ ... اوم.... م ..... نتیجه که ... نه. آخه اصلا حرف بخصوصی نزدیم که...
همه نگاهش می کردند. پدرش رو به من کرد و در حالی که به سختی می شد کلمات را به وضوح از میان سبیل های پرپشت و سفیدش شنید، گفت:
-تو خواستگاری که پسر و دختر با هم حرف می زنن ...... دختر از آرزوهاش می گه و .... پسر از برنامه هاش... دختر من که همه ی آرزوهاشو خونه ی باباش دیده .... شما بفرمایید که برای تامین آینده دخترم چی کار می کنید؟... ما هم بدونیم آخه ...
سنگینی فخر فروشانه سخنانش را بیشتر به شانه پدرم احساس کردم. مخصوصا که وقتی جمله آخر را گفت نگاهی گذرا به دیگران انداخت تا با حرکت سر آنها را هم با خود همراه کند که البته همه با حرکت سر او را چون خودش تایید کردند. بیچاره پدرم.
حالا دیگر من در کانون توجه همه قرار داشتم. چشمها به من دوخته شده بود تا به گوش خود بشنوند که برای تامین آینده عروس چه خواهم کرد. همان چیزی که مادرم دل نمی کرد بیاید. می گفت:
-آخه پسرم ... تو که نه پول داری و نه خونه ... می خوای بری دم خونه مردم چی بگی؟
تاکیدش زمانی بیشتر شد که به در خانه اشان رسیدیم. وقتی خانه و زندگی پدر دختر را دید می خواست بر گردد و اگر اصرار پدر نبود چنین می کرد. پدرم اگر چه از بی پولی خودش و من خجالت می کشید اما حسابی خوشحال بود از این که پسرش قرار است داماد شود. برای همین قبل از آمدن و در جواب مادرم گفت:
-باباجون ... هر وقت خواستی جواب بدی سرتو بالا بگیر... نترس و دل داشته باش... این خانوما مرد جربزه دار رو بیشتر از مرد پولدار می پسندن....
و خندید. می دانستم که برای قوت قلب من چنین می گوید. با این حال به پدرم اطمینان کردم و با سر بلند در جواب سوالی که شده بود گفتم :
-تنها دارایی من دلمه و تنها برنامه ام برای آینده این که لبریزش کنم از عشق و محبت ...
پدرش نیشخندی زد و حرفم را برید:
-اونوقت این دلو تو کدوم بانک سوئیس نگهداشتی که دخترای دیگه ندزدنش؟ اینجور که معلومه خیلی هم قیمتیه .... نه؟
به تنهایی به حرف خودش خندید. هیچ کس همراهی اش نکرد. اما خودش همچنان می خندید. پدرم سرش را پایین انداخته بود که نگاهش به چشم کسی نیافتد. شاید پشیمان بود از قوت قلبی که به من داده. اما من از حرفی که زدم کاملا مطمئن بودم. مادر سعی در عوض کردن اوضاع داشت که گفت:
-حاج آقا ... اینا جوونن. با هم کار می کنن و واسه آینده اشون جمع می کنن ...
این بار پدرش با لحنی کاملا متفاوت که چندان هم احترام آمیز نبود میان حرف مادرم پرید:
-یعنی می فرمایین حلوا رو نقد بخورن و جاش غوره نسیه بدن؟
کسی حرفی نمی زد. همه ساکت بودند و به تیک تاک ساعت گوش می دادند. لا اقل تنها صدایی بود که من می شنیدم. لابد بقیه هم به همان گوش می کردند. دقایقی که در سکوت گذشت کاملا به چشم می آمد. در نهایت مادرش بی آن که شخص خاصی را مخاطب خود قرار دهد گفت:
-تو رو خدا چاییتونو میل کنید ... یخ کرد
مادرم نجوا کنان رو به پدر گفت:
چاییتو بخور زحمتو کم کنیم.
پدر خیلی سعی کرد که موقع نوشیدن چای هورت نکشد اما نتوانست. عادتی که به اصرار مادرم کنار گذاشته بود درست در جایی که نباید سراغش را گرفت. فنجان در دستهایش می لرزید. دلم می خواست دستهای لرزانش را ببوسم.
از خانه که بیرون آمدیم کسی حرفی نمی زد. از پدر و مادرم شرم داشتم. دلم گرفته بود. نه بخاطر اتفاقی که افتاد و نه حتی به این خاطر که پول و خانه ای نداشتم. صرفا به این دلیل که غروب پاییز، درست مثل روزهای بارانی دلم می گیرد. خواستم کمی قدم بزنم. رو به پدر گفتم:
-شما برید. من می خوام یکم قدم بزنم.
پدر به خودش امان فکر کردن نداد و بی درنگ گفت:
-واستا هممون با هم قدم می زنیم. فکر کنم الان هر سه بهش نیاز داشته باشیم.
و مادرم را مهربانانه نگاه کرد. مادر که خیلی از رفتارهای من و پدرم سر در نمی آورد با کمی تعجب و تردید پرسید:
-پس ماشین همین جا بمونه؟
در حالی که دستهایم را درون جیب شلوارم فرو می کردم آهی کشیدم و گفتم:
-شب میام می برمش.
سلانه سلانه دوش به دوش پدر و مادرم راه افتادیم چشم هایم از سردی هوا آب افتاده بود. چشم های مادرم اما، پر از اشک بود. پدر، متفکرانه دور دست را نگاه می کرد...
رضا حیدری
دوازده آذر هشتاد و هفت
از کتاب: ترانه های صلح مرد درون آینه
اگر باید می ماندم
می خواهم تنها به دنبال تو باشم
پس خواهم رفت
اما می دانم
در هر قدم از راه به یاد توام
و برای همیشه دوستت خواهم داشت
تو، عزیز من، تو
شیرین تریم خاطرات
تمام چیزی است که
همراه خود می برم
پس خداحافظ
لطفا گریه نکن
هر دو می دانیم که من
آن چه تو می خواهی نیستم
امیدوارم زندگی با تو مهربان باشد
و امیدوارم هر آن چه که در آرزویش بوده ای دارا شوی
و برایت آرزوی خوشی و شادی می کنم
اما فراتر از همه، برایت آرزوی عشق دارم
If I should stay
I would only be in your way
So I'll go, but I know
I'll think of you each step of the way
And I will always love you
You, my darling, you
Bittersweet memories
That's all
I am taking with me
so Good-bye,
please don't cry
We both know that I'm not
what you need
I hope life will treat you kind
And I hope that you have all that you ever dreamed of
And I wish you joy and happiness
But above all of this, I wish you love
And I will always love you
I will always love you
I will always love you
دیروز شنیدم که ویتنی هوستن درگذشت.
خیلی ناراحت شدم چون صداش رو خیلی دوست داشتم
مخصوصا که چند سال دوران سختی رو گذروند تا دوباره به زندگی عادی بازگشت
تو کتابی که ترجمه کردم از ترانه هاش هست. یکی از ترجمه هاش رو به زودی می گذارم این جا
شب شد
ولی من هنوز
از شب خویش سخنی نگفته ام
و هم چنان
روشنی روز را چون کبوتری
بر سینه خود می فشارم...
-بیژن جلالی-
حالا که یک سال از آن روز گذشته...
کمی رانندگی می کنم
کمی کتاب می خوانم
کمی می نویسم
کمی بیرون می روم
کمی اشک نمی ریزم
کمی می خندم...
تمام کارهایی را که مدت ها بود نمی توانستم انجام دهم...
اما هنوز هم
نمی توانم تف کنم...
آه که چه قدر دلم می خواست می توانستم تف کنم روی زمین
روی نماد دنیا...
چه شد؛ چرا...؟
چه کسی؛ چه چیزی مقصر بود...؟
بر من چه گذشت...
بماند...!
پ.ن.1.
when you get to the end of your rope, tie a knot and hang on
Franklin D.Rosvelt
پ.ن.2.
...اما من
روی این نیمکت سرد خیابان چهار صبح
پنج انگشت پیچیده به پنج انگشت
و دو بازو که گرفته است دو زانو را تنگ
بغلی دارم از تنهایی
(بغلی از تنهایی)
دیگران نام و نشانی دارند.
-رضا براهنی-
و اما آخرین پست...
تو این دو ماهی که گذشت بارها تمام حرف هایی رو که می خواستم این جا برای آخرین بار بگم، مرور کردم. اما الان که می خوام بنویسم انگیزه ای براش ندارم... فقط به همین اکتفا می کنم که حدود چهل روز پیش همه ی آدم ها رو بخشیدم. همه ی آدم هایی رو که ازشون متنفرم بخشیدم؛ اما دلیل بر این نیست که دیگه ازشون متنفر نیستم.
از همه ی آدم ها متنفرم...
" من دیوانه وار پل ها را از هر سو ویران خواهم کرد. همه را دشمن خود می کنم و با کسی گفتگو نخواهم کرد. " - کافکا -
پایان دوازده